تبليغاتX
ز غم بیاموزم راز وفا را
ز غم بیاموزم راز وفا را

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام ..... ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام

سلام خدا جونم

بازم من اومدم، اومدم نامه برات بنویسم، اومدم درد هام رو تو نوشته هام بگم، اومدم بازم حرف بزنم، آخه من که جز تو کسی رو ندارم.


خدا جونم ، خسته ام، خسته خسته ، از دنیا زدگی هام، از غرق ظلمت شدن هام ،خدیا خسته ام، از گناهام، از اسارت هام، از زنجیری که دنیا به پام بسته.


آه ، خدا جونم ،دیگه نمی کشم ، اگه به دادم نرسی وا می دم ها!


همیشه باهام مهربون بودی ، ایندفعه هم باز به این بنده شرمنده ات التفاط کن خدا جونم.


خدا جونم ،خسته ام ، به فریادم برس، دیگه حتی توان فریاد زدن هم ندارم .


دست های خالی ام رو ببین ، کی  می تونه دستام رو بگیره جز تو، خدایا من گناهکارم و کی می تونه منو عفو کنه جز تو، خدایا تو خدای منی ،من بنده تو ام خدا، کی به بنده رحم می کنه جز خدا!

نوشته شده در دوشنبه 1388/08/25ساعت 21:19 توسط یمین| |

تفال زدم به حافظ :

نوشته شده در شنبه 1388/08/16ساعت 21:7 توسط یمین| |

آبا مذهب ضرورت دارد ؟

امروز عمل و هنر و فلسفه و شوق اجتماعی انسان معاصر و اخلاق عقلی ، می تواند جای مذهب را پر کند و این است که مذهب ضرورتی ندارد و نقشی ندارد و جایگاهی ندارد.

علم عظمت هستی را نشان می دهد و هنر زیبایی آن را و فلسفه که این هر دو را رهبری می کند و از این هر دو بهره مند می شود، جای اعتقادات جزمی  را می گیرد و شوق اجتماعی ، کار ریاضت و تزکیه را انجام می دهد و اخلاق عقلی جایگزین اخلاق اعتقادی می شود

با اینها انسان به شناخت و رشد و ایثار و آزادی رسیده بدون آن که شرایع و احکام و ریاضت و تزکیه و عرفان نیازی داشته باشد، از این رو آنها که برگزاری شرایع و احکام را یکانه راه می دانسته اند برخطا هستند.

 

 

در برابر این سوال ، که آیا مذهب ضرورت دارد و لزومی دارد ، باید پرسید برای چه ، و در کجا و در چه زمینه ای؟ برای این زندگی مرفه و منظم و حیوانی ، نه فقط مذهب ضرورت ندارد که عقل و فکر هم لازم نیست ، چون در کندو  غریزه ، نظم و عدالت و رفاه را عهده دار شده است ، اما برای زندگی انسانی و شکوفا شدن استعداد ها هم به مذهب نیاز هست و هم به اندیشه و فکر.

درست مثل این که بپرسی آیا جنین به دست و پا و چشم و گوش و زبان احتیاج دارد؟ آبا این ها برای او ضرورت دارد؟ جواب این است که برای چه و در کجا ؟ در محدوده ی رحم ، نه دست و پا و زبان می خواهد و نه شش و شکم و معده. او در رحم به بیش تر از جفتش نیاز ندارد، اما برای زندگی بیرون از این محدوده ، نه تنها به این همه که به ابزار و وسایل دیگری هم نیازمند است و به نیروهای عظیمی احتیاج دارد.

همان طور که سرمایه های عظیم جنین می توانیم بفهمیم که زمینه ی دیگری در پیش است ، همان طور از سرمایه های عظیم انسان از عقل و فکر و وجدان و آزادی او کشف می کنیم که زندگی انسان محدود به این محدوده ها نیست. از آن جا که انسان بی نهایت استعداد دارد ناچار بی نهایت ادامه دارد  و برای این زندگی گسترده است که به مذهب و به رهبری و قانون گذاری نیاز می افتد.

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/07ساعت 16:43 توسط یمین| |

از عمق نا پیدای مظلومیت ما، صدایی آمدنت را وعده می داد...

و ما هر چه استقامت، از این صدا گرفتیم و هر چه تحمل، از این نوا در یافتیم.
در زیر سهمگین ترین پنجه های شکنجه تاب می آوردیم که شکنج زلف تو را می دیدیم. در کشاکش تازیانه ها و چکاچک شمشیرها، برق نگاه تو تابمان می داد و صدای گامهای آمدنت توانمان می بخشید.

رایحه ات که مژده ی حضور تو را بر دوش می کشید مرهمی بر زخمهای نو به نومان بود وجبر جانهای شکسته مان. دردها از آن رو تاب آوردنی بود که آمدنی بودی.

اما تاریخ صبر و انتظار ما به دورتر ها بر می گردد، به مظلومیت و تنهایی عیسی، به غربت موسی، به استقامت نوح و از همه اینها گذر می کند تا به مظلومیت هابیل می رسد.

 انتظار و بردباری ما را وسعتی است از هابیل تا کنون و تا بر خاست فریاد جبرئیل در زمین و آسمان و آوردن مژده ظهور امام زمان.

آری و در آن زمان هستی حیات خواهد یافت ، عشق پر و بال خواهد گشود و در رگهای خشکیده علم، خون تازه جریان خواهد یافت. شیطان خلع سلاح خواهد شد، انسان بر مرکب رشد خواهد نشست و عروج را زمزمه خواهد کرد... خدا کند تو بیایی...
سید مهدی شجاعی
نوشته شده در یکشنبه 1388/08/03ساعت 20:29 توسط یمین| |
درود بر مخاطبین

بسیار سخت است نوشتن در جایگاهی که بزرگی قلم می زده، آنچه مرا به نگاشتن وا می دارد هیچ نیست جز دردی که دلم را می آزارد و درد همدرد می طلبد ،همراز می خواهد.

صاحب دل این وبلاگ به روز رسانی مطالب آنرا به من بی دل سپرده، از این پس بنده در این جایگاه در خدمت مخاطبین هستم ، و آرزومندم که تفکراتم مقبول افتد ، گرچه توان نوشتن مطالب همتراز با تفکرات نویسنده پیشین این تارنما را ندارم. من هر گز نمی توانم این ادعای پوچ را داشته باشم که ادامه دهنده مطالب نویسنده پیشینم، فقط انجام وظیفه می شود.


یا حق




نوشته شده در دوشنبه 1388/07/27ساعت 22:35 توسط یمین| |
سلام

عذر میخوام از این آبدیتهای دیر به دیر(حاضرم یوزر و پسورد این وبلاگ رو واگذار کنم.... البته به کسی که بشناسمشون....چه حقیقی چه حقوقی)

...شروع این نوشتار(وبلاگ) از یک تمنای درونی بود(دوران شباب)، که شاید تحققش میبایست این شکلی می بود(در دوران شباب)....اما اکنون با گذری نه زیاد در بستر زمان - ولی طولانی و بعید در گستره حواس- این صفحه ی کلید که سهل است حتی قلم و کاغذ را هم که روزگاری تمامی تنهاییهایم را به عشق در اختیار داشتن ایندو میگذراندم را نیز به گوشه ای از کمد کتب رهانیده ...چون همه را فاصلی میان خود و شنونده سخنانم مییابم....

ای تمام امیدم.... تو صبح سپیدم

زنرگس چشمت...ببین چه کشیدم!!!

یا علی



نوشته شده در یکشنبه 1388/07/12ساعت 0:11 توسط یمین| |
سلام

همیشه پاره ای از حرف های من با توست
همیشه دست نیازم، خدای من با توست
من از دریچه شب های قدر لبریزم
ولی گشودن زنجیر پای من با توست
مرا ببر به تماشای باغ های بزرگ
به قصه های رفیعی که جای من باتوست
نه من توأم، نه تو من، هم تو در منی، هم من.
که ابتدای من و انتهای من با توست.
همینکه از تو بگویم برای من کافیست.
همینکه پاره ای از حرف های من با توست



نوشته شده در جمعه 1388/05/30ساعت 23:13 توسط یمین| |
یه سلام به قشنگی شکوفه های نو رس...


بعد از این این همه مدت...خدارو شاکرم که باز هم اومدم.

بــــــــــاد صبا، گذر كنى ار در سراى دوست         بر گو كه: دوست سر ننهد جز به پاى دوست

مــــــن ســــــر نمى نهم، مگر اندر قدوم يار          مـــن جان نمى دهم، مگر اندر هواى دوست

كـــــــــردى دل مــــــــرا ز فراق رُخت، كباب           انصافْ خـــود بده كه بُوَد اين سزاى دوست؟

                  مجنــــون اسير عشق شد؛ امّا چو من نشد          اى كـاش كس چو من نشود مبتلاى دوست
نوشته شده در دوشنبه 1387/12/05ساعت 17:56 توسط یمین| |
سلام...میدونم که میدونی حس شب جمعه چیه؟!؟

یه حس از همونایی که چند وقت یه بار میاند سراغت...دل یه چیزی میخواد که نمیدونی اون چیه؟...آرامشی داری که برا لحظاتی هم که شده هیچی متلاطمش نمیکنه...کم حرفیو بیشتر از هر زمان دیگه ای دوست داری.

دوست داری فقط بگی :میخوام ازت از ته دل که  گل گلستونت بشم...اسیر زندونت بشم...ماه تو ایوونت بشم...عاشق مرامت بشم

بعد با نگاهت راهتو جدا میکنی .احساس میکنی خیلی بالایی که نمیخوای بیای پایین...

اون موقع است که یه دفعه همه چی در اثر یه اتفاق، میشکنه

دوباره سردرگم و پریشون، انتظارشو دوباره میکشی که کی میاد؟...اما نمیدونی

چه سرُیه نمیدونم


نوشته شده در پنجشنبه 1387/09/07ساعت 23:46 توسط یمین| |
...آن شب من نیز خود را بر بام خانه گذاشته بودم و به نظاره آسمان رفته بودم؛ گرم تماشا و غرق در این دریای سبز معلقی که بر آن، مرغان الماس پرستارگان زیبا و خاموش، تک تک از غیب سر می زنند و دسته دسته به بازی افسونکاری شنا می کنند. آن شب نیز ماه با تلالو پرشکوهش که تنها لبخند نوازشی است که طبیعت بر چهره نفرین شدگان کویر می نوازد از راه رسید و گلهای الماس شکفتند و قندیل زیبای پروین - که هرشب، دست ناپیدای الهه ای آن را از گوشه آسمان، آرام آرام، به گوشه ای دیگر می برد - سر زد و آن جاده روشن و خیال انگیزی که گویی، یک راست، به ابدیت می پیوندد: "شاهراه علی"، "راه مکه"! که بعدها دبیرانم خندیدند که: نه جانم! کهکشان! و حال می فهمم که چه اسم زشتی! کهکشان، یعنی از آنجا که کاه می کشیده اند و اینها هم کاه هایی است که بر راه ریخته است! شگفتا که نگاه های لوکس مردم آسفالت نشین شهر آن را کهکشان می بینند و دهاتی های کاهکش کویر، شاهراه علی، راه کعبه، راهی که علی از آن به کعبه می رود.
منبع:http://www.tesviper.blogsky.com/?Cat=3


نوشته شده در شنبه 1387/07/20ساعت 19:20 توسط یمین| |